در باور بنفشه

در باور بنفشه

در باور بنفشه ، زمستان شکسته است
هر چند سوز برسر قدرت نشسته است

آبستن است تاک که هر ذره اش شراب
پر می دهد عقاب صدا را که بسته است

با باغ ارغوان که به زانو نهاده سر
از من بگو که فصل بهاران خجسته است

چشمک زنان ستاره به دور از نگاه ابر
دیشب اشاره کرد که شب بار بسته است

می آید از قلمرو احساس آینه
رود هزار نغمه ز تالاب رسته است

دستی به ماه دارد و دستی به آفتاب
عمر بهاروش که ز تبعید خسته است

ای یار ای لطافت گل های اتتظار
با بامداد یاد تو خوابم شکسته است

0

باغ از ترانه می روید

باغ از ترانه می روید

و در زمینه ی خاکستری خاطر من
تو بذر شعر صدا و ستاره می پاشی
و آبشار طراوت
ز روشن فردا

و با شکوفه ی لبخند مهربانی ها
مرا – که باد به کوچ پرندگان برده است –
به جشن سوسن ویاس وبنفشه
می خوانی
و دست های مرا
پر ز شوق شالیزار
ز رقص نیلوفر
ز بوی تازه ی عشق

تو یک غروب
که دل با بهار می بالد
و یک سپیده
که باغ از ترانه می روید
و یا میانه ی روز از میان خرمن مهر
ز راه می آیی
و بر کویر دلم دلبرانه می شکفی …

0

این جاده

در سال های سرد و بد آیین

که سنگینیِ عبور

شانه های ستبر را می خماند

و خورشید

تبعید در لایه های ابر سترون

راهی به دلربایی ندارد

بر شاخه های لخت

پرنده

چگونه بخواند

که برگ ها را

حرامیان

در پشتواره ها انباشت کرده اند !

این جاده تا کجاست ؟

0

در عید باستانی

وقتی که فصل

باز می کند پرهای تازه را

در عید باستانیِ رویا

از یاد می رود

اندوه سال پیش

در خاطرت

عشق است وعشق

که زیباست مثل عشق !

و دریغ می خوری عمر گذشته را

در حیات حاشیه ایِ یاس

که

هی …

بیهوده مرد …

هی …!

حاشا…در چشم بستنی !

از کوچه های نشابور آرزوت

تاتار وحشی ویرانی

به تاخت می آید …

بیدار می شوی

از چشم بندیِ خیال

و می بینی

آستین خالیِ غرورت را

به بازی گرفته باد

و جهت گیریِ سقف است

بر سرت

با سینه ای تموج حسرت

به خود می گویی

این خواب را کاش

آتشی بود

به جان بیداری !

0

بذر کلمه

در جامی از عطش
رویای آب می نوشد
و از نرده های مغاک
تاسرود صنوبر
صعود می کند
در شامه ی باد می پراکند
حضور کلمه را
تابه رنگ پیچک
به شاخه های نگاه
بیاویزد
بذر کلمه می پاشد
شاعر .

0

سالیان بی لبخند

سالیان بی لبخند

بغضی میان دست ودلم در تردد است
رویای پنجره که از حجم سرد باد آشفته می شود

و باران و آفتاب
پرواز گیج پرنده ای
در اتحاد ساچمه و باروت راه می شکند

این سالیان بی لبخند
بر کدامین مدار مچرخد
که بوی اندوهان
قمریان به اردی بهشت می بارند !؟

0

این چار فصل

این چار فصل

باران که می آمد
رنگین کمان شوخ
در بازی شناور باران وآفتاب
برشانه افق پل می بست

و اوراق خنده بود وحرف
که از دفتر لبان ما
رنگین ورق می خورد

عمریست چشمان ما
مداوم به جستجوست
این چار فصل بخیل انگار
رنگین کمان خنده و باران حرف را
با آفتاب مست وملنگ
هزار تکه کرده است !

0

دل گویه

پیشکش به احمدپوری

دل گویه

یادش به خیر آن سال ها
که به ملاقات فردا
فراموشی شب را
لحظه ای می خواستم

و اکنون
عزیزم
آن را
به بلندای گیسوان رودابه می خواهم
در روزگار توضیح ناپذیر !

0

باغات زیتون

باغات زیتون

بعد از آن همه انتظار
از راه رسید شعر های من
با گونه های خیس
و دامنی اشک
که
باغات زیتون را
شیار زده است
آفت

آه ای یار
بر سر بی قراری من
دستی بکش به نوازش
که هق هق شبانه ام
خواب چکاوکان
ربوده است !

0

دل گویه

دل گویه

در دهلیز تودر توی این سال ها
حجم خاموشی مارا
آن پرنده می داند
که
بهار را
لال
در غربت خود
به دل گویه
نشسته است

0

  • تا سرزمین سنبله ها
  • هم رنگ ارغوان
  • بهانه دیدار
  • پر از حروف جا مانده(به زودی)
  • پریشان خوابی کلمات(به زودی)
  • صدای شاعر